گون

 

279812.jpg

شعر گون، از استاد ادبیات، دکتر شفیعی کدکنی، حتی در کتاب ادبیات دبیرستان نیز هست. اما آنرا کسی هر روز و هر روز با خود زمزمه می کند که خویشتن را بوته ای پایبست در بیابان زندگی می بیند. این شعر آهی است که از نهاد انسان تنها و بزرگ بر می خیزد. برای تصور تصویر این شعر باید کنار گون بنشینی و نگاهش کنی چنان که نسیمی از گونه های تو می لغزد و باز بی اعتنا به “گون” که محکوم به “ماندن” است می گذرد. به سوی رویای “جریان” و برای فهمیدن این شعر باید خودت “گون” باشی. توانای پای بسته باشی. بگذریم…

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

3 پاسخ

  1. داوود عزیزم سلام. مرا به بزرگی خود ببخش که دیر به خانه ا ت سر زدم که سرم بسیار شلوغ بود و وقت کم. برادر دل گرفته ات ، دلم را پر خون کرد. آخر در این نقطه از دنیا نیز کسانی هستند که درد دلت را خوب می دانند و می دانند پشت آن واژه های زیبایی از که می نویسی چه غم بزرگی خفته است. برادر دل تنگی نکن. انتظارت را می کشم. خودت را زودتر برسان که اینجا دنیایی بهتر است برای عاشقان. اندکی صبر سحر نزدیک است.

  2. سلام داوود جان . سال نو مبارک. امیدوارم که سال نو برایت آرامش و تندرستی به همراه آورد. همیشه به یادت هستم.
    ارادتمند شما
    پلاد

  3. به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

    دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

    اين قسمت را بارها زمزمه كرده ام….

    شري

پاسخ دهید