اول کلام، کلام اول…

خویشاوند!

صدای سکوت نجیبت که عصاره غربت فریادهای نابرآورده توست، شنیدنی تر از التهاب حرفهایی است که من برای نگفتن در سینه آکنده ام. پس حجم خالی تنهایی مرا با موسیقی نرم سکوت خویش، ستاره باران کن.

با دستان بلورینت ازدحام لکنت هنجار را کنار بزن و برایم شعری از برهنگی “عصیان” بسرای. از واژه هایی که خودت ساخته ای از واژه هایی که دست پرورده تو اند و بگذار تندیس های فسرده آدمکهای بی رویای خوشبخت، کمی آنطرفتر، به فرآیند شیمیایی زیستن ادامه دهند. چرا که تنها، پروانه خوابهای شیشه ای با عطوفت تلنگور سرانگشت لطیف تو از خواب نازک خویش می پرد.

خویشاوند!

دیری است چونان پژواک دره های عمیق فراموش خاموش، به خویش پیچیده ام. در بستری از خاکستر رویای رود… در انتظار خیس آن سیل خروشان، که روزی خواهد آمد و مرا “تکرار” خواهد کرد.

“دچارم” کن…

2 پاسخ

  1. داوود عزیز
    خدا را هزار مرتبه شاکرم که تو به این محیط پا گذاشتی. نوشته ات مرا از خود بیخود کرد . نمی دانم آیا فارغ التحصیلان رشته ادبیات بتوانند چون تو بنویسند یا نه!؟ همیشه به دوستی با تو افتخار کرده ام و با نوع ادبیاتی که داری مطمئناً وبلاگت تبدیل به یکی از بهترینها خواهد شد. دوست عزیز ، حرفهای تو تاثیر زیادی بر مشتاقانی چون من می گذارد که همیشه از تو و حرفهایت آموخته اند و امروز تو با شروع به نوشتن در این وبلاگ مشتاقان زیادی را به دور خود جمع خواهی کرد. پس تا می توانی بنویس که روشنائی و گرمی نوشته هایت می تواند در این زمستان تاریک تبدیل به مشعلی شود که کورانی چون ما را به مقصد برساند. آرزومند آرزوهایت.
    پلاد گرمچی
    زمستان 1386 خورشیدی

  2. آغازي زيبا …..(در ضمن عكس بلاگ بسيار زيباست)
    موفق باشيد….

    شري

پاسخ دهید