از قیصر…

فوریه 4, 2009 - 2 Responses

شعر قشنگی از زنده یاد قیصر امین پور خواندم. برای اولین بار بود این شعر را می خواندم ولی انگار ترجمان احساس مکرر من بود. شاعر یعنی همین.
نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار…

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم….

ناگفته می گذارم…

تا روزگار بو نبرد

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

یلدا

ژانویه 28, 2009 - One Response

سال پیش شب یلدا یک دوبیتی آمد و آمد و بر سرم خراب شد!

از رفتن تو غم به دلم جا شد  تاریکی و تنهایی و سرما شد
از بس که دو چشم دوختم بر در هر روز برایم شب یلدا شد

امسال شب یلدا برای پلاد عزیزم پیام تبریکی خواستم بنویسم دوبیتی سال پیش باز شروع کرد به سر به سرم گذاشتن! و غزل شد…

در ظلمت شب صاعقه پیدا شد    افکند به جان آتش و سرما شد
خاموشیمان در این دل آشوبی     گفت آنچه نگفتیم که بر ما شد
از تلخی آن شراب جان افروز     شیرینی کام ما مهیا شد
در کنج خرابخانه عزلت     با روی تو شور عشق بر پا شد
زخمی که زمانه کاشت در  روحم     با مرحم بوسه ات مداوا شد
آن قطره سر سپرده بر ساحل     آغوش تو بر گزید و دریا شد
چون وعده به وقت سحرم دادی     شب ماند و دراز همچو یلدا شد

ادبیات همیشه با جان آدم سر و کار دارد! مثل موسیقی. ترجمان همان چیزی است که در آن لحظه هستی. اگر رود آرامی هستی که سر به زیر به دنبال رویای دریا شدن است، و یا ابری سپید، در هم پیچیده و خاموش، چشم انتظار تصادمی و آبستن صاعقه ای، تا بباری،  و یا قله ای هستی، در اوج، تنها، در آرامش و در حال  مزمزه خاطرات آتشین گدازه ها، و  یا اقیانوسی هستی آکنده از طوفانهای درونت که گهگاه سیلی می شوند عبوس، یا موجی هستی برخاسته زودهنگام  که فرونشستنش نزدیک است و این را می دانی اما همچنان می تازی تا به قربانگاه ساحل، یا شعری هستی نوشته شده بر پاکت خالی سیگار،یا نگاهی که حتی به اندازه کفش عابران برق ندارد، یا نوشته ای بر شیشه بخارآلود اتوبوس با مضمونی ناپیدا و ناپا، یا هیچ کدامی، باز در گوشه ای از جان تو صدایی می خواندت، گوش فرا دار صدا نزدیک است….

<!– /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:”"; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:”Times New Roman”; mso-fareast-font-family:”Times New Roman”;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} –>


/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:”Table Normal”;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:”";
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin:0cm;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:”Times New Roman”;
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}

تا پروانه شدن

آوریل 19, 2008 - One Response

من احساس می کنم کرمی هستم مدفون در اعماق زمین. تمامی زمین بر وجودم فشار می آورد و مرا خرد می کند. می کوشم تا دالانی حفر کنم و خودم را به سطح زمین برسانم. البته حفر کردن دالانی به عمق همه ضخامت زمین کار دشواری است، اما من صبر و حوصله می کنم. زیرا احساس میکنم  هنگامی که خود را به روشنایی برسانم، به یک پروانه تبدیل خواهم شد.

                                                        کتاب  سرگشته راه حق – نیکوس کازانتزاکیس

عیدت مبارک!

مارس 21, 2008 - 2 Responses

 img_1192.jpg

سال نو مبارک! آمدن بهار را به همه دوستان خوبم علی الخصوص آن یار سفر کرده که عمرش دراز باد تبریک می گویم.

گون

مارس 1, 2008 - 3 Responses

 

279812.jpg

شعر گون، از استاد ادبیات، دکتر شفیعی کدکنی، حتی در کتاب ادبیات دبیرستان نیز هست. اما آنرا کسی هر روز و هر روز با خود زمزمه می کند که خویشتن را بوته ای پایبست در بیابان زندگی می بیند. این شعر آهی است که از نهاد انسان تنها و بزرگ بر می خیزد. برای تصور تصویر این شعر باید کنار گون بنشینی و نگاهش کنی چنان که نسیمی از گونه های تو می لغزد و باز بی اعتنا به “گون” که محکوم به “ماندن” است می گذرد. به سوی رویای “جریان” و برای فهمیدن این شعر باید خودت “گون” باشی. توانای پای بسته باشی. بگذریم…

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

گذر

مارس 1, 2008 - Leave a Response

untitled.jpg

شعری را از نادرنادرپور می خواندم. او که هم عصر نیما بود و شعر را نیمایی تر از نیما می سرود اما نمی دانم چرا نامش اینگونه در بی مهری فراموشخانه اذهان مدفون شد. باری، شرح حال خویش را در لابه لای مصراع های “ شیرین – تلخ” شعرش یافتم.

قصه ی بهاری

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
چرا از جهان روی گردانده ای ؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی
که در حسرتش جاودان مانده ای ؟
در این شهر غربت که مأوای توست
چنان زندگی کن که در زادگاه
که خونت به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه
چو دیدی که گردون به کامت نگشت
ازو ، انتقامی دلیرانه گیر
چو در خاک خود ،‌ کامیابت نکرد
مراد از بر و بوم بیگانه گیر
شبانگاهی از خانه ،‌ بیرون خرام
شرابی به رنگ شفق ،‌ نوش کن
زمام خرد را به مستی سپار
غم زندگی را فراموش کن
همه کوی و برزن ،‌ پر از خوبروست
تو ،‌ از آن میان ، با یکی یار شو
بدان سان که پیشینیان گفته اند
به زنجیر زلفش گرفتار شو
گمان کن که در زیر چرخ کبود
تو هستی و ، او هست و ، دیار نیست
سراسر ،جهان شب از آن تست
به جز رندی و مستی ات کار نیست
چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ،‌ چهره ای سخت، زیبنده یافت
زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت
هنوز آسمان ، روشن از روز بود
که من ،‌ گونه از موی ،‌ پیراستم
به لبهای خود ، خنده آموختم
بر اندام خود ، جامه آراستم
چنان شاد از خانه بیرون شدم
که از من ،‌ خجل گشت اندوه من
نسیم آن چنان مست بر من گذشت
که آشفته شد موی انبوه من
دو گامی نه پیموده در ازدحام
که راه مرا سائلی پیر بست
کهن جامه ای از پلاسش به بر
تهی شیشه ای از شرابش به دست
پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش
نگاهی به من کرد : دور از سپاس
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
چه می گوید آن سائل ناشناس
به ناگاه ابر بهاری گریست
زمین ، تر شد از اشک پاک خدای
بر آن پیر چرکین نظر دوختم
به من ، خنده ای کرد دندان نمای
در ایینه چشم او ،‌ عکس من
پلاسی به بر داشت مانند اوی
تنابنده ای را به جز ما دو تن
نه در پشت دیدم ، نه در روبروی
من و او ،‌ دو گمراه بی خانمان
یکی مست و آن دیگری هوشیار
براندام ما ، جامه ها می گریست
بر آن گریه ، خندان غروب بهار
شفق چون هویدا شد از پشت ابر
از آن پیر هم جز گمانی نماند
شگفتا !‌ در آن کوی پر های و هوی
به جز ناله ی ناودانی نماند
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
ترا سایه ای هم به دنبال نیست
ازین غربت جاودان ،‌ سر مپیچ
که اینده ات خوشتر از حال نیست
وجودی که از رفته خیری ندید
کجا انتظاری از اینده داشت
شفق ، نیمه جان بود و ، شب می رسید
جهان ، گریه ای تلخ در خنده داشت…

 

؟

ژانویه 16, 2008 - 2 Responses

براي هر کس سه راه وجود دارد:

راه اول، از انديشه مي گذرد.

اين والاترين راه است.

راه دوم،از تقليد مي گذرد.

اين آسان ترين راه است.

راه سوم، از تجربه مي گذرد.

اين تلخ ترين راه است

پریشانی

دسامبر 26, 2007 - 2 Responses

شاید تو نیز در لا به لای دلتنگی تاریخ

و در پایستار بیرحم زمان

بهانه پریشانی خویش را می جویی

باشد…

ذهن مه گرفته ترین قله های تنهایی

در التهاب ارتفاع اندوه ماست

سکوت رساترین شعری است که سروده ایم

و فریاد، تلخ ترین لقمه ای که فرو برده ایم

و چون زمین احساس دیم است

هوای چشمان ما همیشه بارانی است

می دانم

که می دانی…

اول کلام، کلام اول…

دسامبر 26, 2007 - 2 Responses

خویشاوند!

صدای سکوت نجیبت که عصاره غربت فریادهای نابرآورده توست، شنیدنی تر از التهاب حرفهایی است که من برای نگفتن در سینه آکنده ام. پس حجم خالی تنهایی مرا با موسیقی نرم سکوت خویش، ستاره باران کن.

با دستان بلورینت ازدحام لکنت هنجار را کنار بزن و برایم شعری از برهنگی “عصیان” بسرای. از واژه هایی که خودت ساخته ای از واژه هایی که دست پرورده تو اند و بگذار تندیس های فسرده آدمکهای بی رویای خوشبخت، کمی آنطرفتر، به فرآیند شیمیایی زیستن ادامه دهند. چرا که تنها، پروانه خوابهای شیشه ای با عطوفت تلنگور سرانگشت لطیف تو از خواب نازک خویش می پرد.

خویشاوند!

دیری است چونان پژواک دره های عمیق فراموش خاموش، به خویش پیچیده ام. در بستری از خاکستر رویای رود… در انتظار خیس آن سیل خروشان، که روزی خواهد آمد و مرا “تکرار” خواهد کرد.

“دچارم” کن…